
!دیدمش
.آنجا که خداحافظی آسان بود
.این بار حجابی ننگین بر کلامش دیدم
!و من چه خوب این را فهمیدم
کنار هم نشستیم و از حضورش سرشار شدم؛
.چرا که رمزی و رازی در شوق با من بودنش دیدم
. من از خاک می گفتم و او از دریا می شنید
:او در تمام حرف هایم فقط یکی را فهمید
.و آن اینکه اندکی مجنون بودم
.با هم در این جنون شریک شدیم
...تا آنجا که خداحافظی سخت شد
...و باز گفتیم و گفتیم
!به ناگاه حجاب ننگین کلامش به عریانی عذاب آوری بدل گشت
.و هیچ تصویری از او در ذهن نماند
...هم را شناختیم
!و باز خداحافظی آسان شد





چه عجیب است این پیمان؛

